دو روز قبل بود. از دهنم در رفت و به مدير مدرسه گفتم: "من و مادر بچه تمام تلاشمان را در خانه می کنيم که بگوييم نمره هيچ اهميتی ندارد." اين حرف را در مدرسه ای گفته بودم که نه تنها دانش آموزانش، بلکه والدينش هم از نمره می ترسند. مدرسه ای که افتخارش اين است که بچه ها برای 2 نمره انضباط جار وجنجال به پا می کنند. مدرسه ای که بارها از مديرش شنيده بودم که گفته بود شما شانس آورديد که بچه تان به دسته ای که تحت پوشش ارزيابی کيفی قرار گرفتند نخورديد. اين حرف را در مدرسه ای زده بودم که همه تلاشش در مهم نشان دادن ارزيابيها بود و تمام افتخارش رتبه دانش آموزانش در ارزيابيهای مختلف.
مدير نگاهی به من کرد. نگاهی که به راحتی نمی توانم توصيفش کنم. شايد اگر نقلی از کتاب آقای ميکالکو بکنم، بهتر بتوانم آن نگاه را تعريف کنم. می گويند در گينه قبيله ای هستند که باور دارند رودخانه ای آخر دنياست. يکی از دانشمندانی که به آن جا سفر کرده بود برای اين که به آنها بباوراند که اين رودخانه آخر دنيا نيست، به آن طرف رودخانه می رود و برمی گردد. می گويند اعضای اين قبيله اين فرد را نمی ديدند. نه اين که وانمود کنند نمی بينند، او را واقعا نمی ديدند.
نگاه مدير به من همان نگاه بود، نگاهی که می گفت کاش تو اصلا ديده نشوی.
دومين کشنده خلاقيت انتظار ارزيابی داشتن است.